تبليغاتX
مرد باراني
دست نوشته
 هر شب برای اینکه دخترم تو اتاق خودش بخوابه بهش می گفتم : اگه تو اتاق خودت بخوابی  فرشته ها زیر بالشت یک هدیه می گذارند !

 مدتی گذشت تا اینکه به فکر رفتم نکنه این کار درست نباشه پس یک روز بهش گفتم ببین اون فرشته ها منو و مامان بودیم و باز هم این کار رو می کنیم .

 اما دخترم با تعجب گفت اگه تو این کارو انجام دادی پس چرا وقتی هدیه ها رو می دیدی خیلی خوشحال می شدی ؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 دی1390ساعت 23:51  توسط مرد باراني  | 

   با هم مثل همیشه به کوه نرفتیم .

با خودمون چوب نبردیم و پیاده تا آبشار راه نرفتیم .

آتش روشن نکردیم و تو شعله هایش خیره نشدیم .

سیب زمینی زیر خاکسترها نگذاشتیم و کتری آب برای چای روی آن .

دم غروبی پیاده تا خانه راه نرفتیم و از هوای تازه لذت نبردیم .

آخه من تو مترو حبس شده بودم و اون هم نمی دونم کجاست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 دی1390ساعت 0:40  توسط مرد باراني  | 

به داداش نگاه کردم و با تردید گفتم برای دفتر یک کامپیوتر احتیاج داریم .

اما ته دلم برای خودم می خواستم .

ولی خجالت می کشیدم بگم .

دوباره این جمله را تکرار کردم و او متوجه منظور من شد .

گفت چشم برایت می خرم .

دو روز بعد .

گفتم : ممنون .

گفت : ۴۰۰ تومان خوبه ؟

گفتم : بلی

ولی تحمل دو روز دیگر را نداشتم پس از حساب دفتر پول برداشتم تا بروم و یک لپ تاپ بخرم .

در بازار هر چه گشتم چیز مناسبی با قیمتی که می خواستم پیدا نکردم .

مجبور شدم ۲۲۰ تومان هم به پولم اضافه کنم .

ولی من که نداشتم تا آن را برگردانم .

اما خریدم .

داداش زنگ زد .

در راه مشهد بود .

زنگ زد تا حال من را بپرسد .

پرسید خریدی ؟

گفتم : بلی

گفت : چند ؟

با لکنت گفتم : ۶۰۰ تومان و انگار آن ۲۰ تومان خیلی زیاد بود .

گفت همش هدیه من به تو .

گفتم : نه ولی واقعیت این نبود .

گفتم : ممنون .

مثل بچه ها شده بودم .

یک مدته اینطوری شدم .

بعد از اون اتفاق حدود یکساله که اعتماد به نفسم را از دست دادم .

داداش شده مثل بابا و من هم از این ارتباط راضیم .

الآن دارم با لذت کودکانه ای به کامپیوترم نگاه میکنم ، به اسباب بازی جدیدم .

و دوست دارم تا صبح به آن نگاه کنم و نخوابم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 1:13  توسط مرد باراني  | 

یک روز برای تنفر از همین کارها شغلم رو رها کردم .

اولش برای دل خودم بود .

یکم که جلو رفتم برای مردم و کمی بیشتر که رفتم برای رضای خدا و حالا برای آرامش شکمم .

گرسنگی و بی پولی من رو به جایی رسونده که عقایدم رو دارم فراموش میکنم و تو مذاکراتم پیشنهاد شراکت برای حمایت میدم !

دارم چکار میکنم و به کجا میرم ؟!

بوی لجن دور برم رو داره میگیره و برای دلداری به خودم میگم عیبی نداره اردک ها به اون قشنگی هم برای زنده موندن لجن می خورن .

حالا دارم سعی میکنم کارهایی رو که تا چند سال پیش بد می دونستم توجیه کنم و یه جور باهوشی و زرنگی بدونم .

دارم به کجا میرم ؟

دارم چکار میکنم ؟

خوب چیکار کنم گول شعارها و حمایت ها رو خوردم زندگیم رو روی این کار گذاشتم و بعد پنج سال هیچی !

تا دیروز قبولش نداشتند و حالا که پیشنهاد شراکت میدم ، برق چشمهاشون رو میبینم .

خدایا دارم چکار میکنم ؟!

چه امتحان سختی .................

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 1:58  توسط مرد باراني  | 

صدای سوت عجیبی شنیدم .

گفتم آشناست ، یادم هست باید موشک یا بمب باشد .

گفتند ما چیزی نمی شنویم .

اما از دور دیدم که چند خانه منفجر شدند .

دستگاه های بزرگی بودند که در خیابان ها می رفتند به اندازه ساختمان ده طبقه ، شاید هم بزرگتر .

می رفتند و پشت سرشان چیزی نمیماند .

همه چیز از بین می رفت .

اما همراهان من چیزی نمی دیدند !

به سرعت خودم را به خانه رساندم و همسر و دخترم را با خودم بیرون آوردم تا شاید جای امنی را پیدا کنم .

رفتم و نمی دانم چطور دیدم در خانه مادر بزرگم هستم .

در یکی از اتاقهایش .

کسی نبود چون خیلی وقت هست که فوت کرده است .

اما من احساس آرامش می کردم .

به آنها گفتم همین جا بمانید بروم بیرون ببینم چه خبر است .

رفتم و باز آنها را دیدم .

به سرعت شهر را ویران می کردند ولی کسی نگران نبود چون چیزی نمی دید .

با سرعت خودم را به برادرانم رساندم .

هنگام فرار یکی از آنها ناپدید شد و دیگری مسیر خود را عوض کرد .

من ماندم و برادر بزرگترم .

و همچنان در حال فرار .

معلوم نبود که هستند و چه می خواهند .

قبلا هم آنها را دیده بودم که می آیند و دنیا را نابود می کنند .

و درست در لحظه ای نزدیک بود به من آسیب برسانند از خواب بیدار شدم .

نزدیک به چهار ساعت طول کشیده بود .

فکر می کنم اینطور بود .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 آذر1389ساعت 23:45  توسط مرد باراني  | 

هیچ وقت فکر نمیکردم که بشود دوباره شکل گرفت !

اما ناخواسته البته شاید خواسته از طرف خدا ، شکستم ، خرد شدم و پودر شدم .

اوایل فکر می کردم انتهای راه است .

اما به مرور متوجه شدم که فرصت دوباره ای بدست آوردم .

شاید به سادگی قبل شکل نگیرم ، اما این فرصت را پیدا کردم تا آنچه فکر می کنم بهتر است بشوم .

این تغییرات ۵ سال به طول انجامید و من این روزها صدای سایش وجودم را زیر سنگ آسیای روزگار می شنوم .

صداي نرمی و پودر شدم را ندا می دهد .

و من الآن به دنبال قالب جدیدی هستم .

البته قالبی که انعطاف پذیر باشد و در برابر سختی ها و فشارها و ناملایمات بتواند دوام بیاورد و به حالت اول بازگردد .

و امروز خوشحالم که فرصت زندگی دوباره ای را به دست آوردم .

+ نوشته شده در  جمعه 16 مهر1389ساعت 21:53  توسط مرد باراني  | 

اشخاص قابل اعتماد روایت می کنند (اما خدا داناتر است) که در دوران قدیم پادشاهی در جزایر بابل زندگی می کرد که معماران و ساحران خود را گرد آورد و به آنان دستور داد هزارتویی چنان پیچیده و دقیق بسازند که داناترین افراد جرات وارد شدن به آن را نداشته باشند و هر کس که قدم در آن گذارد ، گم  شود . احداث این بنا گناه بود زیرا تشویش و حیرت تنها در برابر خداوند شایسته است و ابدا تناسبی با انسان ندارد . مدتی بعد پادشاهی عرب به دربار او آمد و پادشاه بابل (برای اینکه ساده لوحی مهمانش را مسخره کند) او را به داخل هزار تو فرستاد و پادشاه عرب تا فرا رسیدن شب ، تحقیر شده و خجالت زده ، در آنجا سرگردان بود . آنگاه از خداوند یاری خواست و راه خروج را پیدا کرد . لب به هیچ شکوه ای نگشود ، اما به پادشاه بابل گفت که در عربستان هزارتوی بهتری دارد و اگر خدا بخواهد روزی آن را به او نشان خواهد داد . سپس به عربستان بازگشت . فرماندهان و سرداران خود را گرد آورد و چنان پیروزمندانه امپراتوری بابل را به ویرانی کشید که قلعه ها را واژگون ، سپاه را نابود و پادشاه را اسیر کرد . او را به پشت شتر تندرویی بست و به قلب صحرا برد . سه روز سواره رفتند و سپس گفت : ای پادشاه زمان ، جوهر و رمز دوران ، در سرزمین بابل تو خواستی مرا در هزارتویی از مفرغ با پلکانها ، دیوارها و درهای بی شمار گم کنی . اکنون قادر متعال اراده کرده است که من هزارتوی خودم را به تو نشان دهم که نه پلکانی برای بالا رفتن دارد ، نه دری برای وارد شدن و نه دیواری که سد راه شود .

او را از بند درآورد و در قلب صخرا رها کرد . که در آنجا از گرسنگی و تشنگی جان داد . افتخار بر آن که زنده جاوید است .

(گزیده ای از کتاب کتابخانه بابل اثر خورخه لوئیس بورخس)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 14:47  توسط مرد باراني  | 

چند سالی است که از دوران کودکیم گذشته .

ماشینم بزرگتر شده ، خیلی بزرگتر .

اما عجیب است که وقتی کوچک بود همه دوستانم سوارش می شدند و همیشه دسته جمعی به مسافرت می رفتیم ولی حالا حتی برای مادرم هم جا ندارد !

خانه ام بزرگتر شده ، خیلی بزرگتر .

اما نمی دانم چرا قبلا همه دنیا درونش جا می شد و حالا خودم هم به زور جا می شوم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 0:9  توسط مرد باراني  | 

دلم تو را می خواهد .

دلم تو را می خواهد بابا ، تو را می خواهد مادر بزرگ و تو را حاج آقا .

مادر هنوز اینجاست .

زیاد پیشش نمی روم .

شاید اگر بیاید پیش شما دلم او را هم بخواهد .

دلم تو را می خواهد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 15:5  توسط مرد باراني  | 

نیم ساعت به تحویل سال نو مانده بود .

همه کارها را برای لحظه آخر گذاشته بودم .

سریع به حمام رفتم و دخترم را هم با خودم بردم .

بعد از حمام دیگر حوصله ام نشد لباس نو بوشم و با همان لباس راحتی به استقبال سال نو رفتم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 فروردین1389ساعت 14:38  توسط مرد باراني  |