مدتی گذشت تا اینکه به فکر رفتم نکنه این کار درست نباشه پس یک روز بهش گفتم ببین اون فرشته ها منو و مامان بودیم و باز هم این کار رو می کنیم .
اما دخترم با تعجب گفت اگه تو این کارو انجام دادی پس چرا وقتی هدیه ها رو می دیدی خیلی خوشحال می شدی ؟!
با خودمون چوب نبردیم و پیاده تا آبشار راه نرفتیم .
آتش روشن نکردیم و تو شعله هایش خیره نشدیم .
سیب زمینی زیر خاکسترها نگذاشتیم و کتری آب برای چای روی آن .
دم غروبی پیاده تا خانه راه نرفتیم و از هوای تازه لذت نبردیم .
آخه من تو مترو حبس شده بودم و اون هم نمی دونم کجاست .
اما ته دلم برای خودم می خواستم .
ولی خجالت می کشیدم بگم .
دوباره این جمله را تکرار کردم و او متوجه منظور من شد .
گفت چشم برایت می خرم .
دو روز بعد .
گفتم : ممنون .
گفت : ۴۰۰ تومان خوبه ؟
گفتم : بلی
ولی تحمل دو روز دیگر را نداشتم پس از حساب دفتر پول برداشتم تا بروم و یک لپ تاپ بخرم .
در بازار هر چه گشتم چیز مناسبی با قیمتی که می خواستم پیدا نکردم .
مجبور شدم ۲۲۰ تومان هم به پولم اضافه کنم .
ولی من که نداشتم تا آن را برگردانم .
اما خریدم .
داداش زنگ زد .
در راه مشهد بود .
زنگ زد تا حال من را بپرسد .
پرسید خریدی ؟
گفتم : بلی
گفت : چند ؟
با لکنت گفتم : ۶۰۰ تومان و انگار آن ۲۰ تومان خیلی زیاد بود .
گفت همش هدیه من به تو .
گفتم : نه ولی واقعیت این نبود .
گفتم : ممنون .
مثل بچه ها شده بودم .
یک مدته اینطوری شدم .
بعد از اون اتفاق حدود یکساله که اعتماد به نفسم را از دست دادم .
داداش شده مثل بابا و من هم از این ارتباط راضیم .
الآن دارم با لذت کودکانه ای به کامپیوترم نگاه میکنم ، به اسباب بازی جدیدم .
و دوست دارم تا صبح به آن نگاه کنم و نخوابم .
اولش برای دل خودم بود .
یکم که جلو رفتم برای مردم و کمی بیشتر که رفتم برای رضای خدا و حالا برای آرامش شکمم .
گرسنگی و بی پولی من رو به جایی رسونده که عقایدم رو دارم فراموش میکنم و تو مذاکراتم پیشنهاد شراکت برای حمایت میدم !
دارم چکار میکنم و به کجا میرم ؟!
بوی لجن دور برم رو داره میگیره و برای دلداری به خودم میگم عیبی نداره اردک ها به اون قشنگی هم برای زنده موندن لجن می خورن .
حالا دارم سعی میکنم کارهایی رو که تا چند سال پیش بد می دونستم توجیه کنم و یه جور باهوشی و زرنگی بدونم .
دارم به کجا میرم ؟
دارم چکار میکنم ؟
خوب چیکار کنم گول شعارها و حمایت ها رو خوردم زندگیم رو روی این کار گذاشتم و بعد پنج سال هیچی !
تا دیروز قبولش نداشتند و حالا که پیشنهاد شراکت میدم ، برق چشمهاشون رو میبینم .
خدایا دارم چکار میکنم ؟!
چه امتحان سختی .................
گفتم آشناست ، یادم هست باید موشک یا بمب باشد .
گفتند ما چیزی نمی شنویم .
اما از دور دیدم که چند خانه منفجر شدند .
دستگاه های بزرگی بودند که در خیابان ها می رفتند به اندازه ساختمان ده طبقه ، شاید هم بزرگتر .
می رفتند و پشت سرشان چیزی نمیماند .
همه چیز از بین می رفت .
اما همراهان من چیزی نمی دیدند !
به سرعت خودم را به خانه رساندم و همسر و دخترم را با خودم بیرون آوردم تا شاید جای امنی را پیدا کنم .
رفتم و نمی دانم چطور دیدم در خانه مادر بزرگم هستم .
در یکی از اتاقهایش .
کسی نبود چون خیلی وقت هست که فوت کرده است .
اما من احساس آرامش می کردم .
به آنها گفتم همین جا بمانید بروم بیرون ببینم چه خبر است .
رفتم و باز آنها را دیدم .
به سرعت شهر را ویران می کردند ولی کسی نگران نبود چون چیزی نمی دید .
با سرعت خودم را به برادرانم رساندم .
هنگام فرار یکی از آنها ناپدید شد و دیگری مسیر خود را عوض کرد .
من ماندم و برادر بزرگترم .
و همچنان در حال فرار .
معلوم نبود که هستند و چه می خواهند .
قبلا هم آنها را دیده بودم که می آیند و دنیا را نابود می کنند .
و درست در لحظه ای نزدیک بود به من آسیب برسانند از خواب بیدار شدم .
نزدیک به چهار ساعت طول کشیده بود .
فکر می کنم اینطور بود .
اما ناخواسته البته شاید خواسته از طرف خدا ، شکستم ، خرد شدم و پودر شدم .
اوایل فکر می کردم انتهای راه است .
اما به مرور متوجه شدم که فرصت دوباره ای بدست آوردم .
شاید به سادگی قبل شکل نگیرم ، اما این فرصت را پیدا کردم تا آنچه فکر می کنم بهتر است بشوم .
این تغییرات ۵ سال به طول انجامید و من این روزها صدای سایش وجودم را زیر سنگ آسیای روزگار می شنوم .
صداي نرمی و پودر شدم را ندا می دهد .
و من الآن به دنبال قالب جدیدی هستم .
البته قالبی که انعطاف پذیر باشد و در برابر سختی ها و فشارها و ناملایمات بتواند دوام بیاورد و به حالت اول بازگردد .
و امروز خوشحالم که فرصت زندگی دوباره ای را به دست آوردم .
او را از بند درآورد و در قلب صخرا رها کرد . که در آنجا از گرسنگی و تشنگی جان داد . افتخار بر آن که زنده جاوید است .
(گزیده ای از کتاب کتابخانه بابل اثر خورخه لوئیس بورخس)
ماشینم بزرگتر شده ، خیلی بزرگتر .
اما عجیب است که وقتی کوچک بود همه دوستانم سوارش می شدند و همیشه دسته جمعی به مسافرت می رفتیم ولی حالا حتی برای مادرم هم جا ندارد !
خانه ام بزرگتر شده ، خیلی بزرگتر .
اما نمی دانم چرا قبلا همه دنیا درونش جا می شد و حالا خودم هم به زور جا می شوم !
دلم تو را می خواهد بابا ، تو را می خواهد مادر بزرگ و تو را حاج آقا .
مادر هنوز اینجاست .
زیاد پیشش نمی روم .
شاید اگر بیاید پیش شما دلم او را هم بخواهد .
دلم تو را می خواهد ...
همه کارها را برای لحظه آخر گذاشته بودم .
سریع به حمام رفتم و دخترم را هم با خودم بردم .
بعد از حمام دیگر حوصله ام نشد لباس نو بوشم و با همان لباس راحتی به استقبال سال نو رفتم .